این چند روز تعطیلی
جدیدا یه مسجدی نزدیک خونمون پیدا کردیم و با علی کوچولو شبا میریم و نماز جماعت می خونیم .شب سه شنبه هم رفتیم در راه برگشت از مسجد به علی قول دادم شام که درست کردم بریم پارک شعبانیه .
ساعتای 10 بود که رفتیم تا بابا بعد تعطیل کردن بیاد دنبالمون . بابا به موبایلم زنگ زد که قراره مهمون بیاد خونمون ، چون پارک بودم بابا مهمانی را برای فردا شب گذاشت (چون تا میرسیدم خونه دیروقت می شد)
اون شب بابا ساعتای 11:30 اومد دنبالمون بریم خونه . در مسیر رفتن به سمت ماشین یکی از دندونای بابا که پیچ شده بود در اثر عطسه بیرون پرت شد و دندون جلوی بابا افتاد . حالا ما هم توی تاریکی بیا بگرد و پیدا کن .آخه سه روز پشت سر هم تعطیل بود ( امان از این دکترا که فقط پول میگیرن )...بابا نمی تونست بدون دندون جلو که باشه ....
هرچی گشتیم پیدا نشد ... اینقدر دلم برا بابا سوخت که نگو . بالاجبار رفتیم خونه .
صبح چهارشنبه هر جا رفتیم دندانپزشکی بسته بود جز یکی ، که اون هم گفت برای اول تیر وقت میدم ...
خلاصه تصمیم گرفتیم دوباره بریم دنبالش بگردیم که .... آخ جون پیدا شد .....
بعدش رفتیم میوه و تنقلات گرفتیم چون شبش مهمان داشتیم ( خاله زهرا و عمو رضا و مهدی و احمد و خاله فاطمه )
شب حیاط فرش انداختیم و مهمانها آمدند و باباجون خیلی زحمت کشید .
روز پنج شنبه با اینکه ما تعطیل بودیم بابا رفت مغازه ... من و علی با هم بازی کردیم و ظهر برای خواندن نماز رفتیم مسجد .

اینجا علی آقا گیلاس خورده بعد به من میگه مامان بریم پسته های گیلاسو تو باغچه بکاریم

جیگر مامان ( نفس مامان ،عشق مامان ،بلبل مامان ،سنبل مامان ،عسل مامان ،دنیای مامان، ناناز مامان ... بعد همه اینا علی میگه منم من)
تا این که بابا ساعت 3 اومد خونه با هم نهار خوردیم و باز بابا مرتضی با علی آقا بازی های آکروباتیک کرد . ساعتای 6 بود که زنگ خونمون به صدا در آمد مامان و مامان بزرگ اومدن خونمون . ساعتای 10 دایی با خانومشون اومدن . و بابا مرتضی ساعتای 11 از مغازه اومد و پیشنهاد داد بریم دور بزنیم . به خاله فاطمه هم زنگ زدم که اگه دوست داره بیاد ... خلاصه رفتیم بند امیرشاه و تا ساعتای 3 اونجا بودیم و شما علی آقا روی پای خانوم دایی خوابیدی .

و اما روز جمعه خونمون مرتب کردیم و شبش رفتیم خونه خاله فاطمه .(مهمونایی که اون شب خونه ما بودن باز می خواستن برون خونه خاله).قبلش علی آقا رفت پارک الهیه .جاتون خالی خوش گذشت. اینم از سه روز تعطیلی

حالا دیگه پسرم خیلی حرکتای ترامبولین را یاد گرفته ( بگو ماشاالله)


علی اقا خسته و کوفته از بازی اومده خونه خاله و خوابش میاد






این چند روز تعطیلی 






